خاطرات سال اول طلبگی من

« قبلی بعدی »
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله، خاطره ای است از یکی از طلاب مدرسه علمیه اباصالح که برای ما فرستاده است :
« داشتم به درب پایگاه بسیج محلمان نزدیک میشدم تا برای عضویت در بسیج ثبت نام کنم. یادم نمیرود چه شور وحالی داشتم. باخود میگفتم میخواهم بسیجی انقلاب اسلامی شوم و فدایی رهبر. همه ی فکرم معطوف به این مساله بود که ناگاه به فکرم خطور کرد تو که میخواهی بسیجی وسرباز امام شوی خوب برو حوزه هم طلبه شو هم بسیجی. راه خودم را کج کردم و با شور وشعفی مضاعف تصمیم گرفتم طلبه شوم. فرم ثبت نام حوزه را گرفتم وبه خانه آوردم پدرم از خوشحالی داشت بال در می آورد؛ پسرم تو واقعا میخواهی طلبه شوی ؟گفتم بله بابا هم طلبه هم بسیجی تا اینکه نوبت آزمون شد. اضطراب عجیبی داشتم با خود میگفتم یعنی میشود امام زمان من راهم برای نوکری خود وخدمت به دین وانقلاب انتخاب کند؟
بگذریم. قدری جلوتر برویم. بعد از قبولی در امتحان با پدرم دنبال یک مدرسه خوب میگشتیم تا پس از پرسجو وتحقیق به این نتیجه رسیدیم که مدرسه اباصالح مدرسه خوبی است با پدرم برای مصاحبه پیش مدیر اباصالح که حاج آقای شیرازی میخواندندش رفتیم به پدرم گفتند شما تشریف داشته باشید تا آقازاده پیش حاج آقای شیرازی بروند ومصاحبه کنند داخل اتاق که شدم باسیدی روحانی که نوع لباس وعمامه ومحاسنش شبیه مراجع بود مواجه شدم راستش را بخواهی خیلی هل شده بودم که چه بگویم ؟ نکند از من خوشش نیاید ومن راقبول نکند بعد ایشون شروع کرد به پرسیدن چند سوال ودر نهایت یک استخاره- بریم جلوتر- روز اول که از ماشین پیاده شدم چشمم به مدرسه ای چند طبقه که هنوز ساخت آن کامل نشده بود افتاد حال خودم را نمیفهمیدم دائما با خود میگفتم واقعا من دارم میرم تویه مدرسه طلبگی ومن از این به بعد طلبه هستم یواش یواش وآرام آرام ازپله ها بالا رفتم ودایما مراقب بودم رفتاری ازمن سرنزند که مناسب نباشد. وقتی وارد شدم آدمهای عجیبی را میدیدم؛ عده ای عبا بدوش وعرقچین برسر که هرکدام به آدم میرسید سلام میکرد خوب خیلی خوشحال شدم که به به عجب مدرسه ای چه بچه های خوبی ولی هرچه به دوروبرم نگاه کردم کسی چفیه ننداخته بود وعکس آقا وامام هم درهیچ جا نصب نبود گفتم عجب بسیجی های خاصی هستند ولی ازبس هواسم به بچه های همکلاسی و حال وهوای طلبگی بود، اصلا این قضیه را فراموش کردم. مارا بردند در مدرس حاج آقای شیرازی تا ایشان برایمان ازطلبگی بگوید و توفیقات طلبگی ومطالب اخلاقی. پای صحبت ایشون خیلی احساس خوبی داشتم اما این سوال هم برایم پیش آمد که چرا از بین این همه خاطره وداستان که ازعلما میفرمایند اسمی ازامام وشهدا برده نمیشود باخودم گفتم حتما الان یادشان رفته فردا میگویند…
بگذریم. داخل خوابگاه پایه اول شدیم مسوولمان یک ساعتی از فضایل ومناقب وکرامات حاج آقای شیرازی با حس وحال عجیبی تعریف میکرد ودایما میگفت طلبه باید نسبت به استاد تعبد داشته باشه. اول نفهمیدم تعبدیعنی چه ؟ اما در جلسه توجیهی که با حاج آقای طباطبایی داشتیم وقتی ایشون گفت طلبه باید مثل کرگدن وگاو و دوسه تا حیوون دیگه باشه ! تقریبا فهمیدم یعنی چی اما باز هم با خودم گفتم بین علما تشبیه معقول به محسوس زیاده ایشالا اینهم از همون موارده. خلاصه بگذریم به هرکدام ازما یک کمد دادند تا وسایلمان را در آن بگذاریم. در جیبم یک عکس آقا بود خواستم روی کمدم نصب کنم که ناگهان شخصی همچون باز شکاری خودش رابه من رساند وگفت حاج آقا گفتند چسبوندن عکس ممنوع با خودم گفتم چون مدرسه تازه تاسیس لابد میخوان خراب نشه شب که شد ومیخواستیم بخوابیم چفیه ام را از درون کیفم درآوردم تا مثل همیشه وقتی وضو میگیرم دست وصورتم را با آن خشک کنم ناگهان این بار بایک کلاغ شکاری مواجه شدم که گفت :این چیه حاج آقا گفته ممنوع. بگذریم صبح شد به حمام رفتم شلواری که همیشه میپوشیدم چون کثیف بود یک شلوار بسیجی داشتم آن را پوشیدم هنوزاز حمام بیرون نیامده بودم یک دفعه با یک گلادیاتور مواجه شدم گفت مگر اینجا منطقه نظامی است حاج آقا فرمودند شلوار بسیجی ممنوع خلاصه سرتون رو درد نیارم به کلاسها رفتیم. کلاس اول عقاید بود. استاد که به کلاس آمد هنوز ما نمیدونستیم خدا پیغمبر چیه؛ ایشون برعلیه عرفان وفلسفه ووحدت وجود صحبت میفرمودند. ما که نفهمیدیم گفتیم استاد حوزه داره میگه بده، حتما بده دیگه. ماهم که آخر تعبد به استاد از استاد مون حاج آقای شیرازی پرسیدیم که مطالبی که ایشون میفرمایند صحیحه؟ فرمودند: بله باتوجه به کراماتی که از ایشون شنیده بودیم و تعبدی که همه داشتیم گفتیم بله دیگه این فلسفه وعرفان حروم ونجسه. نمیدونم چی شد اینبار یه پرفسور اومد وبه ما گفت امام وعلامه طباطبایی و آقای مطهری و آقای جوادی آملی همه وحدت وجودین. نمیتونم بگم چی شد فقط یادمه خیلی از بچه ها نمازهایی که پشت آقای جوادی خونده بودن قضا کردن. فردا که شد خواستم قاب عکس آقا رو بذارم روی تاقچه که اینبار با یک کلاغ سن وسال دارتر برخورد کردم گفت دفتر کارتون دارن رقتیم دفتر گفتند مسوولتون کارتون داره خلاصه یه دوری زدیم و به ما آخرش فهموندن عکس آقا مطلقا ممنوع. بعداز ظهر بابچه ها داشتیم راجع به مسایل سیاسی صحبت میکردیم که یک هو مسئولمان آمد وگفت حاج آقا گفتند بحث سیاسی مطلقا ممنوع حتی درباره ولایت فقیه. من که حسابی گیج شده بودم با خودم گفتم عجب پارادوکسی ما به خیال طلبه بسیجی بودن امدیم حوزه اما ظاهرا اینجا هرچی به بسیج مربوط میشه مطلقا ممنوعه! تا اینکه فردا توی درس اخلاق، استاد گفت بحث سیاسی مطلقا ممنوع. بعدشم فرمودند این ولایت فقیه رو خیلی از علما مثل شیخ اعظم انصاری وآیت الله خونساری قبول ندارند باورم نمیشد تو حوزه علمیه دارن راجع به ولایت فقیه اینجوری حرف میزنن اما خوب آدم باید به استاد تعبد داشته باشه! تا اینکه محرم شدو روز عاشورا بعداز مجلس که برگشتیم دیدیم یه سری کله هاشون رو بستند از یکی پرسیدم اینها چرا اینجورین؟ گفت قمه زدند. گفتم مگه آقانگفته حرومه؟ گفت مایه آقا بیشتر نداریم اونم امام زمانه. فرداکه سر درس اخلاق رفتیم اونها همون جوری کله بسته اومده بودند ولی حاج آقا چیزی نگفت بازهم گفتم آدم باید به استاد تعبد داشته باشه بگذریم گذشت وگذشت تا ۹ربیع شد رفتیم داخل مجلس باورم نمیشد همون عبا قبایی هاو عرقچین به سرها تیپ بچه های بالا شهر تهرا ن رو زده بودن حرفهایی شنیدم که تابه حال نشنیده بودم وچیزایی دیدم که میگن طرف چشم وگوشش بازشد همون! برگشتم یه نگاه به عقب مجلس کردم دیدم حاج آقا داره میخنده باورم نمیشد اما گفتم آدم باید به استاد تعبد داشته باشه خلاصه بگذریم این خاطرات سال اول طلبگیم بود که برام خیلی عجیب بود چون تصوری که من از حوزه وروحانیت داشتم دقیقا برعکسشو اینجا میدیدم ولی با خودم میگفتم آدم باید به استاد تعبد داشته باشه….»


  ارسال دیدگاه


دیدگاه ها

خیلی نامردین .بی انصاف هم هستین.

یادتونه پارسال به دروغ اس ام اس دادید که «الا إن حزب الله هم الغالبون» و بعد هم نوشته بودید که مدرسه داره تعطیل می شه و حاج آقای شیرازی (حفظه الله تعالی) دارند از مدیریت برکنار می شوند ولی خب به کوری چشم شماها دیدیم که این طور نشد و حالا شاهد اتفاقی بسیار جالب و خوشحال کننده هستیم و اون اینکه آقای عباسی که خیلی بهش دل بسته بودید برکنار شد و الحمد لله این خبر هم راسته (نه مثل خبرهای شما.) شما هم که در مورد برکناری آقای عباسی چیزی ننوشتید. تو عمرم خبر به این خوبی نشنیده بودم.


یکی به این آقای محترم برسونه:
«چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی»

چیه؟مگه غیر از اینه؟آقای مطلع!انصافا اینجوری که این آقا گفت نیست؟خداییش؟
این بتده خدا خیلی از چیزا رو نگفته،احتمالا از اون گوشه گیرا بوده که فقط همین اتفاقا براش افتاده! وگرنه من که فقط ۲ سال اونجا(قدمگاه عرشیان!!!!) بودم خیلی بیشتر از اینا خاطره دارم!!!

پس بشکه رو ندیدی … میگن بسیجیا رو میبرن اونجا …..

ارسال دیدگاه





کلیه ی حقوق این وب سایت محفوظ و متعلق به پایگاه اینترنتی نفوذ می باشد.
طراحی و اجرا : نیکان پردازش اسپادان
copyright © 2010 nofooz